به مناسبت انتخابات...

امروز داشتم برنامه ی کاندیداهای ریاست جمهوری رو نگاه می کردم.جمعیت زیاد طرفداران شون که می گفتن حمایتت می کنیم وبرای کاندیدای موردنظرشون شعار می دادند.با خودم فکر می کردم این کاندیداها دارن این همه ابراز محبت و اشتیاق مردم رو می بینن نکنه فردا که انتخاب شدند یادشون بره که مردم چشم امیدی به اونها دارن.

تو روزهای ثبت نام کلاس اولی های آینده خیلی از والدین که میومدن برای ثبت نام پسرشون،می گفتن می خوایم بچه مون تو کلاس خانم فروتن باشه.(مدرسه ی ما دوتاکلاس اول داره) البته شعبه ی دیگه مون هم طرفدارای خودشو داره.این اعتماد خانواده ها و محبت شون به من باعث شد که در درونم احساس مسئولیت بیشتری کنم.احساس اینکه سال قبل از طرف آموزش وپرورش برای این پست انتخاب شدم ولی حالا غیر از انتظارات آموزش وپرورش ،چشم امید چند خانواده هم به منه که کارمو چطور انجام می دم.اونها منو انتخاب کردن و هزار ویک انتظار ازمن دارن.نکنه من بادی به گلو بندازم که به به منم طرفدار دارم.بلکه به خودم میگم از همین تابستون دنبال روش های بهتر و ایده های جدید برای تدریس بهتر باشم و به پشتوانه ی خانواده های عزیز ،سال آینده در تعلیم وتربیت بچه ها مفید تر باشم.

بچه ها و ذرّت

  درس ذ داشتیم.به بچه ها گفته بودم اگه وسیله ای ،اسباب بازی ،خوراکی یا چیز دیگه تو خونه داشتین که" ذ "داره بیارید به کلاس.اون روز یاد گرفته بودن که "ذرت"  با  "ذ" هست.فرداش که رفتم به کلاس یه عالمه ذرت دیدم.بعضیا بهش میگن پفیلا.بعضیاشون یه بسته کوچیک بعضیاشونم یه پلاستیک گوشه دار!!!بعضیام تو ظرف کرده بودن.خلاصه انگار جشن ذرت بود.ممکنه بچه ها بعضی کلمه ها رو یادشون بره با "ز" هست یا"ظ" یا..ولی مطمئنم بچه ها هیچ وقت نوشتن ذرت رو فراموش نمی کنن ونمی نویسن:زرت،یا ظرت.یاضرت!!

 

چی بگم اینجور موقعا

حتما شما هم می دونید که وقتی معلم پای تخته داره چیزی توضیح می ده احتمال داره یه بچه ی شیطون پرحرف به جای نگاه کردن به تخته ومعلم عزیز،با بغل دستیش پچ پچ کنه .دراین مواقع معمولاً  اون معلم عزیز،بهش برمیخوره ومیگه:بچه من دارم واسه کی توضیح می دم؟بعد همون توضیحات رو از اون شاگرد می پرسه که ثابت کنه بله این دانش آموز به توضیحات من توجه نکرد وحالا بلد نیست.ازاین ببعد خوب گوش بدید.

یه روز ،نه سه چهار بار پیش اومد که پای تخته بودم وتوضیح می دادم ولی این جواد شیطون با علی حرف می زد .برای همین صداش می زدم ومی گفتم جواد دارم واسه تو می گم.حالا بگو ببینم این چه کلمه ایه که نوشتم؟و برخلاف انتظارم جواد سریع می خوند!!!!ومن نمی دونستم خوشحال بشم یا حرص بخورم.

شما هم از خاطراتتون بگید

یکی از خوانندگان خوب وبلاگ ،یه پیشنهاد جالب داده.این که هر کسی خاطره ی جالبی از دوران مدرسه ش داره بنویسه تو قسمت نظرات وبذارم تو وبلاگ تا بقیه هم بخونن .فکر می کنم کار جالبیه.مثلا یه خاطره از یه شاگرد زرنگ،یکی از یه شاگرد شیطون.یکی از تقلبی!!!خلاصه هر کسی دوس داشت خاطره ش رو بذاره اینجاتااستفاده کنیم وبقیه مخاطبان هم لبخندی رو لبشون بشینه.

خوب شد این دوستمون به دادم رسید.با کمبود خاطره وحادثه مواجه شده بودم!!!

بی سوژه شدم من...

تعطیلات رسید که سوژه های من تموم بشه.چی بنویسم حالا؟

این چند ماه هر روز این پسرکای بی دندون یه کاری می کردن یه چی می گفتن که می شد سوژه یمن ومیومدم می نوشتم.حالا دیگه فقط عکسشون جلو چشممه.عکس دسته جمعی مون رو گذاشتم کنارمانیتور و هر روز می بینمش.گاهی یکی یکی نگاشون می کنم دلم براشون تنگ شده...

ایده ی جدید

امشب یه ایده به نظرم رسید برای سال های آینده م. در طول امسال می دیدم مامان ها چقد خوشحال میشن وقتی می بینن بچه هاشون سعی می کنن ب تابلوهای مغازه ها وسطح شهر رو بخونن.

حالا به گزارش مامان ها بیشتر بچه های کلاسم وقتی می رن تو شهر برای ماماناشون میخونن:بانک ملی ایران.بانک صادرات.پمپ بنزین.رستوران و....

تصمیم گرفتم سال آینده اسم مغازه های شهرمون رو با بچه ها کارکنم.مثلا اگه درس "ک"داریم "کفش کولاک"و بانک رو یادشون بدم.یه روز که "ف"داریم فروشگاه ...

دریای کلاس ما.یادش بخیر


املای تخته ای


      بچه ها املای تخته ای رو خیلی دوست داشتن.