حالا دیگه اون پسرکای پارسالی کلاس من تو همین مدرسه ن اما کلاس دوم.خدا کنه چیزهایی که لازم بوده رو کامل یادشون داده باشم و معلم امسال شون هم ازشون راضی باشه.
حالا دیگه اون پسرکای پارسالی کلاس من تو همین مدرسه ن اما کلاس دوم.خدا کنه چیزهایی که لازم بوده رو کامل یادشون داده باشم و معلم امسال شون هم ازشون راضی باشه.
نمی دونم از کجاش تعریف کنم.هرچی بذهنم رسید می نویسم!
*صبح که رفتم بچه ها ومامان ها اومده بودن.اصلا یه حس مبهمی داشتم که تو این چند سال نداشتم.اخه نمی شناختمشون .سال های قبل اینطور حسی نداشتم.شاید بخاطر اینکه من اولین معلم این بچه هام.
*هرکدوم چندتا بادبادک رنگی دستشون بودکه مدرسه رو بانشاط کرده بود.
*خیلی از بابا و مامان ها پسرشون رو میاوردن و منو به پسرشون معرفی میکردن.و این اولین سلام وعلیک من وبچه ها بود.
*یوسف با اینکه قد و قامتی نداره ولی مث مردها رفتار میکنه به قول مامانش مستقل بودن رو دوست داره.امروزم خودش تنها به مدرسه اومده بود و نذاشته بودمامانش اونو بیاره.گفته بوده مگه من بچه ی کوچیکم که تو همرام بیای!!
*بچه های دو تا شعبه کلاس اول مدرسه رو مرتب کردیم مامانا هم پشت سرشون و مراسم با قرائت قران شروع شد.
*مدیرمحترم چند دقیقه ای با والدین صحبت کردند ونکته های لازم رو به والدین گفتند.
*بعضیا با مامان اومده بودن و بعضیا هم هم بابا هم مامان همراشون اومده بودن.
*تو صف ایستادن و بعد از اینکه من روبان رو چیدم و کلاس اول امسال رو افتتاح کردم! بچه ها رو از زیر قران رد کردم و به کلاس وارد شدند.
*اووووه چه غلغله ای بود تو کلاس.24 تا کلاس اولی و24 تا مامان و حدود ده نفر از پدرای بچه ها و شش هفت نفری از مسئولای مدرسه.
*کلی هم با بچه ها عکس یادگاری گرفتیم.پیششون نشستم تو نیمکت و مامان ها عکس گرفتند برای یادگاری .که سال های بعد یادی از اولین روز مدرسه بکنن.
*تو کلاس هم آقای کریمی مدیرمجتمع با بچه ها صحبت کردند و نکته های لازم رو به بچه ها گفتن.
*آخر کار هم آقای کریمی پیشنهاد کرد همه بچه ها ومن با هم بریم قسمت های مختلف مدرسه آشنابشن.ایشون با حوصله بچه ها رو با نمازخونه،باغچه بزرگ مدرسه آبخوری و سرویس بهداشتی و بوفه مدرسه آشنا کرد.طرح جالبی بود .
ان شاءا... که خاطره خوبی از اولین روز مدرسه تو ذهن بچه ها مونده باشه.
عکس هم انشالا میذارم.
رفته بودم بیرون کلاس وقتی برگشتم دیدم به به خانم خانما زرنگی کرده وسایلا رو جابه جاکرده خودش نشسته سرنیمکت.باهم بحث کردیم و فکرمیکنم من هلش دادم که بره سرجاش!که خانم زهرا بلندشد گفت میرم خواهرمو میارم برات!
کلا هرکی مظلوم واقع میشد میرفت بزرگترشو که تومدرسه بود می اورد اونم رفت که خواهرشوبیاره منو دعواکنه .خلاصه من استرس مند شدم و مظلومانه داشتم میترسیدم!به این فکرمیکردم که الان خواهرش میاد و دعوام میکنه و شایدم منو بزنه.همونجانشسته بودم به درکلاس نگاه میکردم دیدم خواهرش اومد طرفم.بعد بهم گفت شماباید باهم دوست باشید فرقی نمی کنه کجای نیمکت بشینید باهم دعوانکنید و باهم دوست باشید.بعدم زهرا رو بردسرجاش و همه چی به خیروخوشی تموم شد.بعدهامن وزهرا باهم دوستای خوبی بودیم!
بعدها که من معلم شدم داداش کوچیکه زهرا شاگرد من بود و زهرابعنوان آبجی بزرگه میومد اوضاع درس شومیپرسید...





آغاز مهرماه و سال جدید تحصیلی مبارک
بعدم یه دستی به سروروی قالب وبلاگ بکشم البته قالب خوشکل هنوز پیدانکردم.
اسم وبلاگ رو هم شاید عوض کنم.
بعد از جلسه یه کاری پیش اومد رفتیم بیمارستان ملاقات یکی از اقوام .دم در اتاق عمل بودیم متوجه یه پسربچه شدم که با داداش کوچیکش بازی میکرد.بهش میخوردکه کلاس اولی باشه.اصلا حس کردم یکی از هموناییه که عکسشودیدم.باهمون مدل مو وهمون لباس.رفتم پیشش گفتم تومدرسه میری؟گفت میرم کلاس اول.گفتم کدوم مدرسه؟گفت شهیدباهنر.گفتم خب اسمت چیه؟گفت بنیامین فولادی.دیدم بله خودشه.بهش گفتم معلم امسالت من هستم.من خانم معلمتونم.یهو انگار از دهنش پریدگفت آخ جوون.و دوید رفت.من تعجب کردم از حرفش و در رفتنش!
نشسته بودم دیدم خانمی اومد گفت خانم فروتن شماهستید؟گفتم آره احوالپرسی کردیم وگفت بنیامین اومده میگه بیاخانم معلم ما اینجاست.
خاطره جالبی شد برام.
طبیعیع که کنجکاو باشم بدونم این 24 تا پسرکوچولویی که قراره امسال من معلمشون باشم کیاهستن .دوباره 24 تا پسر باپیراهن آبی وشلوار سرمه ای از زیر قرآن رد میشن و پشت نیمکتای کلاس من می شینن .هشت ماه منم واین 24 نفر.امسال استرس کمتری دارم آخه باروال کار کلاس اول آشنا شدم.سختیش همون پارسال بود.خداکنه دانش آموزام ووالدین شون به خوبی پارسالی ها باشن ومن هم بتونم این امانت ها رو به خوبی باسواد کنم.و همه چیزهای لازم رو بهشون یاد بدم.
به قول وزیر قبلی آموزش و پرورش آقای حاج بابایی ،دانش آموزان رو حداقل یک گام به خدانزدیک ترکنیم.