دیشب رفتم مدرسه.اولین جلسه شورای معلمان امسال.قبل از شروع جلسه از مدیر خواستم لیست دانش آموزای امسال رو بهم بده.آخه خیلی کنجکاوم که بچه های امسالی چه جور بچه هایی هستن.اسامی روخوندم بعد گفتم ای کاش عکساشونم بود.یه لحظه دیدم بله پرونده هاشونم هست.نصف ونیمی رو گذرا نگاه کردم عکس و اطلاعات خانوادشونو دیدم .قیافه همشون تو دل برو بود.(البته من حدود ده تاشونو نگاکردم!)

بعد از جلسه یه کاری پیش اومد رفتیم بیمارستان ملاقات یکی از اقوام .دم در اتاق عمل بودیم متوجه یه پسربچه شدم که با داداش کوچیکش بازی میکرد.بهش میخوردکه کلاس اولی باشه.اصلا حس کردم یکی از هموناییه که عکسشودیدم.باهمون مدل مو وهمون لباس.رفتم پیشش گفتم تومدرسه میری؟گفت میرم کلاس اول.گفتم کدوم مدرسه؟گفت شهیدباهنر.گفتم خب اسمت چیه؟گفت بنیامین فولادی.دیدم بله خودشه.بهش گفتم معلم امسالت من هستم.من خانم معلمتونم.یهو انگار از دهنش پریدگفت آخ جوون.و دوید رفت.من تعجب کردم از حرفش و در رفتنش!

نشسته بودم دیدم خانمی اومد گفت خانم فروتن شماهستید؟گفتم آره احوالپرسی کردیم وگفت بنیامین اومده میگه بیاخانم معلم ما اینجاست.

خاطره جالبی شد برام.