خاطره من از اولین روزمدرسه
رفته بودم بیرون کلاس وقتی برگشتم دیدم به به خانم خانما زرنگی کرده وسایلا رو جابه جاکرده خودش نشسته سرنیمکت.باهم بحث کردیم و فکرمیکنم من هلش دادم که بره سرجاش!که خانم زهرا بلندشد گفت میرم خواهرمو میارم برات!
کلا هرکی مظلوم واقع میشد میرفت بزرگترشو که تومدرسه بود می اورد اونم رفت که خواهرشوبیاره منو دعواکنه .خلاصه من استرس مند شدم و مظلومانه داشتم میترسیدم!به این فکرمیکردم که الان خواهرش میاد و دعوام میکنه و شایدم منو بزنه.همونجانشسته بودم به درکلاس نگاه میکردم دیدم خواهرش اومد طرفم.بعد بهم گفت شماباید باهم دوست باشید فرقی نمی کنه کجای نیمکت بشینید باهم دعوانکنید و باهم دوست باشید.بعدم زهرا رو بردسرجاش و همه چی به خیروخوشی تموم شد.بعدهامن وزهرا باهم دوستای خوبی بودیم!
بعدها که من معلم شدم داداش کوچیکه زهرا شاگرد من بود و زهرابعنوان آبجی بزرگه میومد اوضاع درس شومیپرسید...
خداوند از ما انتظار کارهای بزرگ ندارد دوست دارد ما کارهای کوچک را باعشقی بزرگ انجام دهیم.
